|
دختری تنها
نامردی های روزگار
|
یه موقع وقتی از همه جا مونده و رونده شده بودم ،وقتی که دیگه تو خونه آرامش نداشتم،وقتی هیچ کس و هیچ چیز نمی تونست آرومم کنه اومدی و شدی یه تکیه گاه واسه این جسم خسته ام.فقط با تو بود که احساس راحتی میکردم تو دنیا فقط تو بودی که می تونستی با حرفات آرومم کنی.تو بودی که منو از اون جهنمی که توش بودم نجات دادی.بهم یاد دادی چه جوری زندگی کنم.بهم یاد دادی که چه جوری به زندگی نگاه کنم مهم تر از همه بهم نشون دادی که به کی باید عشق بورزم.درسته که الان یه مدت میشه که نیستی و رفتی سراغ زندگیت که خوشبجت بشی.ولی بدون من هیچ وقت چیزایی رو که بهم گفتی رو یادم نمیره.یادم نمیره که چی بودم و چی شدم.هیچوقت دو سال پیش و ماجراهاش یادم نمیره.اون قرصا......هیچی یادم نمیره.کمک هاتم یادم نمیره،مهربونیات........ حالا اینا رو گفتم تا بگم داداشی فهمیدم که زندگی بدون اون موجود بی ارزشی که گفتی(البته بلا نسبت خودت)هم میشه تازه صد برابر بهترم میشه.داداشی من خیلی وقته که عوض شدم خیلی وقته که یه بهار دیگه شدم.دیگه گریه نمیکنم(گریه میکنم ها ولی...خودت میدونی منظورم چیه) حالا در مورد آپ قبلی.داداشی من اینو از تو دفتر خاطراتم نوشتم.متن نداشتم که آپ کنم مجبوری اینو نوشتم وگرنه که دیگه منم کلا عوض شدم.فکر بدم نکن.چند ماه یه بار میای یه نظر میدی و با نظرات آدمو داغون میکنی. فکر بد نکن داداشی [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:38 ] [ بهار ]
[ ]
یه موقع فقط تو بودی.فقط تو بودی که باعث آرامشم میشدی.یه موقعی وقتی با تو حرف میزدم احساس می کردم دیگه هیچ غمی ندارم.یه موقع وقتی بهت نگاه میکردم تو دلم از خدا تشکر میکردم که بهترین مخلوقش رو نصیب من کرده.یه موقعی فقط آغوش تو بود که آرومم میکرد.یه موقع وقتی تورو میددم تمام وجودم سمتت پر میکشید.یه موقعی فقط و فقط یاد تو همدم لحظه های تنهاییم بود.یه موقعی توی قلب و ذهنم فقط تو بودی.یه موقعی فقط تو بودی و عشقت ولی الان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی شد که یه دفعه اینقدر سرد شدی و از عشق من ساده رد شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟توکه میگفتی زندگی بی بهار برات مثه یه زمستون سرد و تاریک می مونه.هه هه نمردیم و زندگی سرد و تارک آقارم دیدم.نامرد چه زود یکی دیگه رو جایگزین من کردی.............یادته میگفتی فقط کلید این قلبو تو داری!!!!!!!!!!!چی شد از رو کلید ساختی دادی یکی دیگه............میدونی اصلا ناراحت نیستم که رفتی و شدی رفیق نیمه راه میدونی از چی ناراحتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟از این که تو این مدت عشق و علاقه مو به یکی که لایقش نبود دادم.فقط از این ناراحتم باور کن.یادته هر وقت که گریه میکردم می گفتی طاقت دیدن این اشکارو ندارم.اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی تو باعث این اشکا بشی.میدونی امشب خواستم نفرینت کنم یهو چشمم به شعر فروغ افتاد:خدا کند که.....نه نفرین نمیکنم که مباد به آنکه عاشقش بوده ام زیان برسد.میدونی فقط از خدا میخوام یکی بیاد عاشقت کنه بعد بره تا بفهمی چه حس بدیه.(هه هه بازم یه جورایی نفرین شد)میدونی فقط یه سوال تو ذهنم مونده اونم اینه که یعنی واقعا همه ی اون دوست دارمات دروغ بود؟آخه مگه میشه وقتی تو چشمام نگاه میکردی و میگفتی دوست دارم چشات خیلی................واقعا دیونه دارم میشم کاش هیچ وقت نمی دیدمت.ای کاش....................
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 20:37 ] [ بهار ]
[ ]
امروز روز خیلی خوبی است.امروز روز تولد من است.ما در خانواده این روز را جشن میگیریم.رضا(بابای خودم)در وبش تولد را به ما تبریک گفت.ما او را خیلی دوست میداریم.مطی هم نظر داد که مارا خوشحال نمود.چند تنی از دوستان نیز ایمیل زدنن که ما از آنها نیز تشکر میکنیم.تشکر.آها چند تنی نیز اس دادند که ما آنهارا نیز ماچ میکنیم.ما خوشحالیم که دوستانی به این خوبی داریم.ما خوشبخت ترین آNم روی زمین هستیم و خود بر این امر واقفیم(حالا من نمیدونم واقف درسته یا نه اگه اشتباه میتونی با این"غ"هم بخونی)خلاصه اینکه ما خوشحالیم و خیلی خوشحالیم و همش خوشحالیم.شما هم خوشحال باشد همش خوشحال باشید و خیلی خوشحال باشید چون ما به دنیا آمده ایم بهار ۹ ساعته از تهران [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:11 ] [ بهار ]
[ ]
سلام خوبید.این یکی از نظرایی که برام گذاشتن.خیلی قشنگ بود گذاشتم که شما هم بخونید.البته با اجازه دوست عزیزی که این نظر رو گذاشته
عشق یعنی همه چیز... [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 16:39 ] [ بهار ]
[ ]
سلام خوبید؟دوستای گلم میدونم دیگه کسی به وبم نمیاد چون فک میکنن دیگه نمینویسم و ممکنه کسی این پست رو نخونه......ولی خب اشکالا که نداره چون من واسه دل خودم مینویسم و بس از اولشم همین بوده.حالا به هر حالا اومدم بگم که یلداتون مبارک.....امیدوارم سال هی سال کنار عزیزاتون یلدارو جشن بگیرین همیشه همیشه خوشحالا باشید و خنده از رو لباتون محو نشه.راستی آقا رضا یلدای شما هم مبارک.ممنون از تبریکتون.خب دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم.بوس بوس.
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 13:47 ] [ بهار ]
[ ]
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تنهایی در و دیوار به هم پیوسته. سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نس آدم ها سربه سر افسرده اس روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد می کنم هرچه تلاش او به من او به من میخندد نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آدم و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها پاها در قیر شب است سهراب سپهری [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 17:45 ] [ بهار ]
[ ]
اوه اوه چه خاکی گرفته این بنده خدا [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 22:37 ] [ بهار ]
[ ]
خب اول سلام.خوبید؟
خب حالا آپ....فردا که نه اون یکی فردا یه روزه مهمیه!(اینا میگن مهم من به مهم بودنش اسراری ندارم حالا)روز تولد یه گلیه که علاوه بر گل بودن عشق منم هست(اااااااااااااااااا چه در نوشابه ای باز کردم واست برو حالشو ببر)خلاصه تولد یکی از بهترین دوستای من که حق پدر مادری خواهری برادری دوستی بر گردن ما و همهی بر بکسس خودمون داره.که ما هم گفتیم بذار بچه دلش خوش باشه و یه تبریکی بگیم تولدوشو.ای بابا اون موقع که ما تولدمون بود هیشکی یادش نبود فط شکوه یادش بود و شیما.حیف من خاک بر سر من خاک بر سر تو!خاک تو سر من که تولدتو یادمه خاک تو سر تو که تولد من یادت نیست(اااااااااااااااااااا چی شد!بالاخره خاک تو سر کی؟)باز هم ولش.خب دیگه تولدت مبارک از خدا بهتریت ها رو واست آرزو دارم.آرزو میکنم اون روز برسه که به قاضی دادگاه میگی من اعتراض دارم.بعد اون بگه وارد نیست(چه بخندیم هاااا فک کن ۱ درصد)برو حالشو ببر چه دعایی واست کردم.ماچ بوس یه دونه پس گردنی بعدشم تولدت مبارک رضا جوووووووووووووووون [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 21:52 ] [ بهار ]
[ ]
چرا همیشه آدم باید شاد باشه؟چرا نباید غمگین باشه؟چرا باید همیشه جنب و جوش داشته باشه و کاراش بقیه رو دیونه کنه؟چرا نیاد تو خودش باشه و باخودش حرف بزنه؟چرا ما آدما تا یکی رو میبینیم که داره با خودش حرف میزنه بهش میگیم دیونه؟خب شاید کسی رو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه!شاید دوست نداره کسی از زندگیش سر در بیاره؟شایدکسی قابل اعتماد تر از خودش پیدا نکرده.چرا سریع بهش میگن دیونه؟مثلا خوده من درسته که تو جمع دوستام همیشه کسی که حرف میزنه منم ها ولی بعضی وقتا دوست دارم با خود حرف بزنم یا مثلا تو خیابون دارم راه میرم حوصله ام سر میره و با خودم حرف میزنم به گذشته ام فکر میکنم.با خودم حرف میزنم با خودم برنامه میریزم.خب باید به من بگن دیونه؟بعضی هام هستند که از تنهایی این کارو میکنن.تنهایی!!!!!!!!!!!!!!مثه من.الان خیلی وقته که صمیمی ترین دوستم خودمم .الان شما که دارید اینو میخونید میگید تو که تنها نیستی خودت گفتی.ولی خب هر کسی یه تعبیری از تنهایی داره.که تعبیر من یه چیزی دیگه هست که میگه من تنهام و بهترین دوستم خودمم.یه داداشی داشتیم که اونم یه چند وقتیه خبری ازش نیست که تا اون موقعی که اون بود یار تنهایم بود.وقتی با اون بود احساس میکردم دیگه تنها نیستم.حالا ولش امیدوارم که هرجایی که هست خوش باشه.الان خیلی وقته که دارم سعی میکنم شاید باشم خودمو یه آدم شاد و بی غم وغصه نشون بدم.ولی آدم که نمیتو نه از اصلش فرار کنه.تو هر وقت تونستی از سایه ات فرار کنی منم میتونم از تنهای فرار کنم آمدم شاید که در پس کوچه ها یابم تو را دل به جز بن بست ندید و راه برگشتن نجست [ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 10:51 ] [ بهار ]
[ ]
سلام خوبید دوستای گلم.من یه وب دیگه زدم به اونم سر بزنید.دیگه کم تر میام اینجا بیشتر تو اون یکی هستم.این آدرسش حتما بیاید
[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 10:46 ] [ بهار ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |